زندگی مشترک مازندگی مشترک ما، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 28 روز سن داره
پسرم برديا پسرم برديا ، تا این لحظه: 11 سال و 5 ماه و 6 روز سن داره
پرکشیده🧚‍♀️پرکشیده🧚‍♀️، تا این لحظه: 9 سال و 2 ماه و 4 روز سن داره
پرکشیده 🧚‍♂️پرکشیده 🧚‍♂️، تا این لحظه: 7 سال و 2 روز سن داره

آرزوی من

زندگی رو ادامه میدم این تصمیم این دقیقه منه

اتفاق جديد...

سلام گل من....ماماني ديگه سر كار نميره... ديروز من حالم خيلي بد بود به بابايي گفتم به داروخونه زنگ بزنه و بگه من يه ساعت ديرتر ميام ...وقتي حالم يكم بهتر شد رفتم سر كار ديدم اقاي ابراهيمي دست به كمر واستاده جلو در .... گفتم چي شده ؟ يه هو پريد بهم كه كجا بودين اين چه وقت سر كار اومدنه دكتر گفته ديگه نياين سر كار ... منم گفتم وقتي حالم بده نميتونم بيايم  بايد بتونم از خونه در بيام كه بيام سر كار ...! گفت به من ربطي نداره مشكل خودتونه خيلي دلم شكست ... زنگ زدم به بابايي اومد دنبالم  رفتم اداره  ككار و امور اجتماعي جريانو گفتم ... ههه فكر ميكني چي گفتن  گفتن كار فرما هر كار بخواد ميتونه بكنه  نميتوني كاكني نكن برو مرخصي...
29 آبان 1393

اولين پست بابايي

چه زيباست لذت بابا شد چه زيباست صاحب فرزند شدن.پسري از جنس من دختري از جنس همسرم.همسري كه فهميد مادر كيست،همسري كه فهميد مادري چيست.كودكم ما آييم چون دو فرشته به استقبالت تا تو آيي به كلبه كوچك پر عشق ما،كلبه اي كه دو سالي ايست در ان جايت خاليست،كودكم بيا كه اين امدنت زيباست،با چه مياي كسي نميداند اما دلبرم ما ميدانيم تو مي ايي با اواي دلنشين گريه.گريه ات از غصه نيست،گريه ات از فراغ ماست،تا بيايي تمام ميشود اين فاصله ها،پس بيا زود بيا به خانه ات      
9 آبان 1393

جمعه

امروز جمعه بود و من تا ساعت ١٠ خوابيدم ولي چه خوابي هر  يك ساعت بيدار شدم يا تهوع يا جيش يا دل پيچه صبحم كه گلاب به روت شدم كلي بالا اوردم باز قش كردم اميد برام كيك و شير اورد يكم خوردم ولي يه ساعت بعد دوباره بالا اوردم نهار برام ماكارني درست كرد صدام زد بينم سسش خوب شده يا نه باز چشم به غذا افتاد ،،،خلاصه كه همش در همين حال بود  ساعت ٧ شب يكم بهتر بودم و يه دستي به سرو گوش خونه كشيديم البته من دست به كمر غر ميزدم اميد انجام ميداد كانالاي كولرو بستيم پنچره ها رو چسب زد خيلي كمك ميكنه در واقع بيشتر كار ها رو اميد ميكنه اميد وارم زودتر خوب بشم بتونم كارامو خودم بكنم درسته كه خيلي كمك ميكنه ولي جمع و جو كردن كار خودمه خونه بهم ريز شده...
9 آبان 1393

نه هفته گذشت..

حالم هر روز بد تر از روز قبل میشه تهوع و دلپیچه کم بود یبوستم اضافه شد سر کار رفتن برام سخت شده هی خدا خدا میکنم زودتر به ماه شش برسم که بتونم دیگه سر کار نرم . امروز نه هفته شد که باردارم به قول مامان میگه العان اوج بد حالیته ... امروز وقت دکتر دارم زهرا زارع گفتن دکتر خوبیه امروز میرم ببینم اگر کارش خوب باشه تحت نظر همون باشم  شاید سونو گرافی هم انجام داد .
7 آبان 1393
1
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به آرزوی من می باشد