اتفاق جديد...
سلام گل من....ماماني ديگه سر كار نميره... ديروز من حالم خيلي بد بود به بابايي گفتم به داروخونه زنگ بزنه و بگه من يه ساعت ديرتر ميام ...وقتي حالم يكم بهتر شد رفتم سر كار ديدم اقاي ابراهيمي دست به كمر واستاده جلو در .... گفتم چي شده ؟ يه هو پريد بهم كه كجا بودين اين چه وقت سر كار اومدنه دكتر گفته ديگه نياين سر كار ... منم گفتم وقتي حالم بده نميتونم بيايم بايد بتونم از خونه در بيام كه بيام سر كار ...! گفت به من ربطي نداره مشكل خودتونه خيلي دلم شكست ... زنگ زدم به بابايي اومد دنبالم رفتم اداره ككار و امور اجتماعي جريانو گفتم ... ههه فكر ميكني چي گفتن گفتن كار فرما هر كار بخواد ميتونه بكنه نميتوني كاكني نكن برو مرخصي...
نویسنده :
صبا بانو
20:03






